11- ارزيابي عملكرد دورهي اول دولت خاتمي ................................................. 242
12- مجمع تشخيص مصلحت نظام ................................................................... 247
13- ستاد مبارزه با مواد مخدر ............................................................... 249
فهرست منابع و ماخذ .................................................... 255-251
بخش اول : سالهاي قبل از انقلاب اسلامي
فصل اول : در كنار خانواده
1- خانواده
2- تحصيلات
خانواده
در ماه 1321 ش در روستاي بهرمان[1]، واقع در 60 كيلومتري شهر رفسنجان، در خانوادهاي مذهبي متولد شدم پدرم ميرزا علي هاشمي بهرماني[2] به خاطر علايق مذهبي كه داشت نامم را محمد گذاشت .
پدرم داراي تحصيلات رايج قديم و به قول معروف مكتب خانهاي بود . در آن دوره در مكتبها قرآن، نهج البلاغه ،ادبيات فارسي ،معارف اسلامي و كتابهاي ديگري همچون كليله و دمنه تدريس ميكردند. اين دورهها را گذرانده بود. به اين علت در منطقه و محدودهي جغرافيايي روستايمان از افراد باسواد به شمار مي آمد .
پدرم سه ويژگي داشت : يكي اينكه او انسان مسلمان و متعبد و اهل ذكر و نماز و ادعيه و دعا و قرآن بود. با قرآن مؤانست داشت و اوقات فراغت خود را بيشتر با خواندن قرآن ميگذراند. دوم اينكه از افراد صاحب نفوذ و محل رجوع مردم روستا بود و اهالي به دلايل مختلفي همچون گرفتاري مالي و مشكلات و مسايل ديگر به او رجوع ميكردند از رفسنجاني و حتي از شهرهاي ديگر مثل يزد مراجعه كننده داشت. اين درحالي بود كه طي كردن اين مسير 60 كيلومتري با وسايل سفر آن روز گار دشواري بود و اين فاصله در طول دو روز طي ميشد . با اين حال پدرم با سعهي صدر گشاده رويي، مردم را ميپذيرفت و ميكوشيد مشكلات آنان را برطرف كند. همين موضوع سبب شده بود منزل ما حالت يك كانون را پيدا كند. از مناطق دور و نزديك هر كسي كه به منزل ما مراجعه ميكرد، مورد استقبال افراد خانواده قرار ميگرفت و چون در آن ايام مسافر خانهاي در آن حوالي نبود ما هميشه ،مهمان داشتيم و از اين جهت مادر و خواهرهايم زحمت زيادي در پذيرايي از مهمانان ميكشيدند. سومين ويژگي پدرم منيع الطبع و سخي بودن ايشان بود. او هر چه را كه در دور و بر خود داشت ميبخشيد و ميگفت خدا كريم است. هيچ وقت داراي ذخيرهي مالي نبود. مثلاً اگر ما در آن دوران باغ و درخت ميوه داشتيم، ايشان ميرفت به داخل باغ و به كارگران ميگفت هر چه ميوه در باغ است را بچينند و بستهبندي كنند.سپس همهي آنها را بين مردم توزيع ميكرد و اندكي از آن هم به منزل مي آورد.پدرم اگر هم بخاطر فروش محصولات كشاورزي رايج آن روز كه عمدتاً پنبه و گندم بود پولي به دست ميآورد آن را هم ذخيره نميكرد بلكه به افراد نيازمند ميبخشيد. معاش، هم از طريق فروش همين محصولات كشاورزي تامين مي شد. البته او ملك زيادي نداشت و اصطلاحاً خان و مالك بزرگ نبود. در آن ايام قناتي در منطقه وجود داشت. سهم روستا از آن قنات 96 حبه – سهم را يك حبه ميگفتند – و سهم شخصي پدرم دوازده حبه يعني بود. او براي اين دوازده حبه، چهار زارع داشت كه زمينها را بينشان تقسيم كرده بود. آنها كار زراعت را انجام ميدادند و سهمي ميبردند و يك بخش را هم به پدرم ميدادند.
خانوادهي ما خانوادهي پرجمعيتي بود، 13 خواهر و برادر بوديم. آن ايام به دليل نبود پزشك و بهداشت و ... معمولاً مرگ و مير كودكان زياد بود به همين دليل 4 تن از بچههاي خانواده ي ما همه پيش از رسيدن به 5 سالگي مرحوم شدند و از مجموع آن 13 كودك خانواده، 9 نفر زنده ماندند و من در بين بازماندگان، آخرين فرزند خانواده هستم. البته بعد از من دو بچهي ديگر به دنيا آمدند و متاسفانه هر دو يكي در يك سال و نيمگي و ديگري در 5 سالگي مرحوم شدند و من ته تغاري خانواده شدم. آقاي علي اكبر هاشمي اولاد پسر دوم خانواده بود. نه نفري ازما كه باقي ماندند سه نفر اول خواهرانم[3] بودند و اولاد چهارم حاج قاسم بود كه مرحوم شد. اولاد پنجم آقاي شيخ اكبر است. پس از ايشان يك خواهرو پس از آن سه تا پسر ( محمود و احمد و من ) هستيم.
در ايام كودكي من كه اصول و فروع دين را از سه، چهار سالگي آموخته بودم، بچههاي روستا را درمسجد جمع ميكردم. به آنها نماز و احكام آموزشي مي دادم و نماز ميخوانديم. در بين همين بچهها بود كه هيئت سينهزني كودكان را راه انداختم. علم كوچكي هم درست كرده بوديم .و براي عاشورا در همان فضاي محلي با بچهها عزاداري ميكرديم. جذابيت عزاداريمان تاثير زيادي داشت، خيليها هم ميآمدند سينهزني ميكردند.
با اخوي شيخ اكبر حدود 8 سال اختلاف سني دارم. وقتي 5 ساله بودم او براي تحصيل به قم رفت. به اين ترتيب ما با هم هم بازي نبوديم و به آن معنا با هم بزرگ نشديم .در آن دوران بازيهاي مختلفي ميكرديم. ولي ايشان بازيهاي متداول و معمولي را كه بچهها ميكردند انجام نميداد. خاطرهاي كه در ذهن دارم نشان دهنده شجاعت وبيباكي او است. داخل ديوار خانهي ما يك لانهي گنجشكي رو به طرف كوچه قرار داشت كه محل رفت و آمد مار بود. بچهها هم به هنگام بازي دست ميكردند داخل آن لانه تا گنجشك يا مار را بگيرند. قد بچهها كوتاه بود و به لانه نمي رسد لذا يكي از بچهها دستش را قلاب ميكرد و ديگري پايش را روي آن قلاب ميگذاشت و بالا ميرفت، در لانه گنجشك دست مي كرد. در يكي از روزها برادرم به همين طريق به دنبال يافتن گنجشك بود در همان حين ماري در حال رفتن به داخل لانه بود. او دم مار را گرفت و مار هم دمش را دور دستش پيچيد. او به زور ما را از لانه كشيد بيرون و محكم پيچاند و به ديوار كوبيد وقتي مار از بالاي ديوار به پايين افتاد آن فردي كه دستش را قلاب و برادرم را گرفته بود از ترس او را رها كرد و پا به فرار گذاشت و در نتيجه برادرم از بالا به پايين افتاد .
تحصيلات
در روستاي ما مدرسه وجود نداشت، ولي دو مكتب خانه بود. بچههايي كه به سنين آموزش ميرسيدند به مكتب خانه ميرفتند. البته تنها تعدادي از خانوادهها فرزندان خود را به مكتب ميفرستادند .
شيوهي آموزش در مكتب خانه با قرائت و روخواني قرآن آغاز ميشد. يعني آموزشهايي كه داده مي شد درمرحلهي اول آموزش الفباي فارسي و عربي بود. اين آموزش از اعم جزء - جزء سيام قرآن – آغاز مي شد. در كنار آن كتابهايي از ادبيات فارسي مثل گلستان سعدي، بوستان سعدي و سپس كليله و دمنه تدريس ميشد. البته آموزش رياضي نيز درمكتب خانه از انجام چهارعمل اصلي تا سطوح بالاتر نيز متداول بود و در نهايت اين آموزشها به آموزش منطق پرداخته ميشد .
وقتي به سن آموزش رسيدم مرا به مكتب خانه فرستادند. اولين آموزههاي من هم خواندن قرآن و گلستان و بوستان بود. در سن 10 سالگي، يعني در سال 1331 ،اولين دبستان دولتي در روستاي ما آغاز به كار كرد. براي اين دبستان معلمي را از شهر فرستادند و يكي از اهالي روستا، خانهي خود را در اختيارش قرار داد و در واقع خانه آن روستايي به مدرسه تبديل شد. معلم در آن خانه مستقر شد. او هم معلم بود و هم مدير و هم ناظم و يك تنه همهي كارهاي مدرسه را انجام ميداد. در ابتدا از كلاس اول ابتدايي شروع نكرد بلكه از بين بچههاي مكتب خانه تعدادي كه در سنين بين ده تا پانزده سال قرار داشتند - امتحان گرفت و تعيين سطح كرد و بدينگونه عدهاي را براي كلاس اول تعدادي را براي دوم و عدهاي را براي سالهاي سوم، چهارم و پنجم انتخاب نمود و كلاسهاي دورهي ابتدايي را اينگونه آغاز كرد. تعداد دانش آموزان حدوداً به 60 تا 70 رسيد و من در كلاس دوم پذيرفته شدم. روش تدريس او اينگونه بود كه براي كلاس چهارم و پنجم تدريس ميكرد و وظيفه تدريس در كلاسهاي پايينتر را به عهدهي يكي از بچههاي كلاس بالاتر مي گذاشت. مثلاً كلاس پنجميها به كلاس سوميها يا چهارميها به دوميها درس مي دادند .
من دورهي ابتدايي را در روستا گذراندم. اما براي ششم ابتدايي به دليل نبود كلاس براي ششميها ،مجبور به عزيمت به رفسنجان يا جاهاي ديگر بوديم. در آن ايام قرار شد همين معلم بچههايي كه خواستار گذراندن كلاس ششم ابتدايي بودند. را هم درس بدهد. سپس ما را به رفسنجان معرفي كند تا در آن جا به صورت متفرقه امتحان بدهيم و در صورت قبولي مدرك ششم ابتدايي را بگيريم. بنابراين من كلاس ششم را به همين شيوه در روستا خواندم و سپس به صورت متفرقه به همراه ديگر همكلاسيها به رفسنجان رفتم و امتحان دادم و پس از قبولي مدرك ششم ابتدايي را اخذ كردم.
بعد از آن تحصيلاتم را در قم در دروس حوزوي و كلاسيك ادامه دادم. به شرحي كه خواهد آمد از سال 36 تا 40 در قم مشغول تحصيل بودم. در طي همين دوران بود كه وارد مبارزات عليه رژيم شدم. بدنبال جرياناتي كه اتفاق افتاد در اين سال مجبور به ترك قم شدم. ادامه تحصيلاتم را در تهران در مدارس علوي و كمال دنبال كردم و در سال 1343 موفق به اخذ ديپلم رياضي شدم. در سال 1345 ش در دانشگاه عالي ،در رشته حسابداري قبول شدم. اما علاقهاي به آن نداشتم و نرفتم تا سال 1348 كه شرايط سفر به آمريكا برايم جور شد، در دانشگاه صنعتي آريا مهر ( شريف ) مشغول به كار بودم. در اين سال براي ادامه تحصيل و گسترش مبارزات با كمك جمعي از دوستان، كه شرح آن در فصول بعد ميآيد، به آمريكا رفتم و در آنجا ادامه مبارزات بهانهاي شد براي ادامه تحصيل در رشتههاي آمار واحتمالات ،مديريت، روانشناسي وفوق ليسانس اپرشين ريسرج يا مديريت اقتصاد .
فصل دوم : در جستجوي راه
1- عزيمت به قم
2- مدرسهي حجتيه
3- اساتيد
4- فضاي قم بين سالهاي 7-1336
5- كار و تحصيل
6- اولين ديدار با امام
7- فوت پدر
8- رحلت آيت ا ... بروجردي
9- انجمنهاي ايالتي و ولايت
عزيمت به قم
پدرم در برنامه تربيتي بچهها اصول خاصي را مدنظر داشت. وقتي فرزندانش به سن بلوغ ميرسيدند، سعي ميكرد آنها را از خود دور كند و به آنها ميگفت برويد قم و در يك محيط مذهبي و علمي زندگي كنيد. به تعبير خودش مي خواست پايههاي ايمان آنها محكم شود و معتقد بود اگر پايههاي ايمان قوي شود آدم در هر آتشي هم بيفتد ميتواند خودش را نجات دهد .
برادر بزرگ ما حاج قاسم مشمول اين تدبير نشد اما شيخ علي اكبر اولين فرد از خانواده بود كه در سنين 13 يا 14 سالگي راهي قم شد. پدر در سفري به مشهد شيخ اكبر را به قم برد. او در سه سال اول تحصيل در قم ،اصلاً به روستايمان نيامد. ارتباط هم برقرار نميشد چون امكاناتي وجود نداشت. جدايي برادرم از خانواده، براي مادرم سخت بود. پس از مدتي پدر محمود و احمد را هم به قم فرستاد و پس از آنها نوبت به من رسيد. دو سال بعد در 1338 ابوي و خانواده نيز به قم آمدند و بعد از آن ما ديگر در قم خانه داشتيم و با هم بوديم .
به اين ترتيب در سال 1336 پس از اخذ مدرك ششم ،درحالي كه پانزده ساله بودم براي ادامه تحصيل به جمع برادرانم پيوستم. پدرم توصيه كرده كه در قم حتماً درس حوزوي بخوانم اما به نظرم رسيد در كنار دروس حوزوي درس كلاسيك هم بخوانم. در آن شهر مدارس روزانه قواعدي داشتند من ابتدا به يادگيري دروس حوزوي در مدرسهي فيضيه و مدرسهي حجتيه پرداختم و شبها را هم شبانه به مدارس كلاسيك ميرفتم و دروس كلاسيك ميخواندم. و به صورت متفرقه در امتحانات شركت مي كردم. كلاسهاي هفتم تا يازدهم را كه در حالت طبيعي پنج سال طول ميكشيد، در مدت چهار سال خواندم .
در مدرسهي حجتيهي قم
در قم در مدرسهي حجتيه در كنار شيخ اكبر بودم. او آن ايام ازدواج نكرده بود. در حجرهي كوچك ما كه مساحتي تقريباً 4×6 داشت، 12 نفر زندگي ميكرديم. علاوه بر ما چهار برادر ] علي، محمود، احمد و محمد [ مرحوم شهيد باهنر، آقايان آيت اللهي ؛ مهدوي كرماني ،نور اللهي و... هم آنجا بودند. دركنار حجرهي ما حجرهي ديگري بود كه چهار نفر در آن زندگي ميكردند چند نفري رفسنجاني بودند. شبها به هنگام خواب در حجرهي ما بيشتر از هشت رختخواب جا نمي گرفت. لذا چهار نفر از حجرهي ما به حجرهي بغلي ميرفتند . در آن زمان درحجره، يك نوع فعاليتهاي اجتماعي انجام ميداديم. حجره يك كانون گرم، بود و كارها در آن تقسيم شده بود. به عنوان مثال يكي مسئول شستن ظرف و يكي مسئول پختن غذا بود. در ساعات مخصوص مطالعه، همه سكوت مي كرديم و پس از آن دوباره به فعاليت ميپرداختيم مثلاً به تهيه شام ميپرداختيم. بنابراين يك برنامهي منظمي بر حجره و افراد آن حاكم بود. من هم به عنوان عضو آن حجره در كنار شركت در كلاسهاي متفرقهي مدرسهي صدر و واحدي ،مسئوليت اموري را در حجره به عهده داشتم و ميكوشيدم با انجام وظايفم به هم حجرهايهايم كمك كنم .
اساتيد
درسالهاي حضور در قم از اساتيدي چون آقاي بهرامي، نصير بعيكي – از طلبههاي نجف كه به قم برگشته بود شيخ بهرامي ساوجي، شيخ احمد مطهري، آقاي نوري اللهي بهره بردم. در دورهاي هم در درس شيخ نعمت الله صالحي حاضر شدم .
البته در آن زمان ما دو نوع استاد داشتيم. عدهاي اساتيد خصوصي بودند كه مثلاً دو سه نفر از بچهها پيششان تحصيل ميكرديم و عدهاي اساتيدي بودند كه درس عمومي داشتند. مثلاً حاج شيخ نعمت الله سيوطي درس مي داد كه خيلي هم شلوغ ميشد. در آن ايام در قم كلاس آموزش قرآن و تفسير و ... زياد بود. محل تشكيل كلاسها هم اغلب حجرههاي دورصحن و يا برخي منازل بود من در بسياري از كلاسهاي اخلاقي و تفسير قرآن و نهجالبلاغه و ادعيه شركت ميكردم مدتي هم در كلاسهاي اخلاق شيخ علي پناه اشتهاردي، كه در سطح بالايي هم بود، شركت كردم. البته من در سطح آن كلاس نبودم، ولي داوطلبانه و در برخي موارد در كنار برادرم در آن کلاس درس حاضر ميشدم .
فهرست منابع و مآخذ :
1- باقر نژاد، مجتبی، تاریخچه ی مبارزات دانشجویان مسلمان ایرانی در خارج از کشور، ج1، تهران، اطلاعات، 1386.
2- جاسبی، عبدالله، تشکل فراگیر،ج4، بی جا، مرکز انتشارات علمی دانشگاه آزاد اسلامی، 1377.
3- حسینیان ،روح الله، بیست سال تکاپوی اسلام شیعی در ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381.
4- خاطرات آیت الله مهدوی کنی، به کوشش دکتر غلامرضا خواجه سروی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1385.
5- خاطرات حجه الاسلام دعاگو، به کوشش زهره کلاچیان، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1385.
6- خاطرات حجه الاسلام و المسلمین اسماعیل فردوسی پور( همگام با خورشید)، بی جا، مجتمع فرهنگی اجتماعی امام خمینی (ره)، فردوس، 1372.
7- خاطرات حجه الاسلام و المسلمین ناطق نوری، ج1، به کوشش مرتضی میردار، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384.
8- خاطرات حجت الاسلام و المسلمین عباسعلی عمید زنجانی، به کوشش محمد علی حاجی بیگی کندری، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1379.
9- خاطرات دکتر محمد علی مجتهدی، به کوشش حبیب لاجوردی، تهران، نشر کتاب نادر، 1382.
10- خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی، به کوشش حبیب لاجوردی، تهران، نشر کتاب نادر، 1381.
11- خاطرات سید علی اکبر محتشمی پور، تهران، حوزه ی هنری دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، 1376.
12- خاطرات سید مرتضی نبوی، به کوشش جواد کامور بخشایش، تهران، انتشارات سوره ی مهر، 1385.
13- خاطرات سیاسی – اجتماعی دکتر صادق طباطبایی، ج 1، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ و نشر عروج، 1387.
14- خاطرات شهید حاج مهدی عراقی ( ناگفته ها )، به کوشش محمود قدسی و دیگران، تهران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، 1370.
15- خاطرات علی جنتی، به کوشش سعید فخر زاده، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381.
16- خاطرات محمد پیشگاهی فرد، رضا مختاری اصفهانی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1385.
17- خاطرات و یادداشت های حجه الاسلام و المسلمین محمد حسن رحیمیان ( حدیث رویش)، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382.
18- خاطرات هاشمی رفسنجانی ( انقلاب در بحران )، به کوشش عباس بشیری، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب اسلامی، 1384.
19- خاطرات هاشمی رفسنجانی ( پس از بحران )، به کوشش فاطمه هاشمی، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب اسلامی، 1380.
20- خاطرات هاشمی رفسنجانی ( دوران مبارزه )، به کوش محسن هاشمی، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب اسلامی، 1376.
21- دانشنامه ی ائمه جمعه کشور، محمد کاظم مدرسی و میرزا محمد کاظمی، ج 1، بنیاد فرهنگی پژوهشی ریحانه الرسول یزد، برگ رضوان، تهران، 1384.
22-روحانی، سید حمید، نهضت امام خمینی ،ج 3، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1372.
23- روزشمار انقلاب اسلامی، ج1، تهران، حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی، 1377.
24-روزشمار انقلاب اسلامی ،ج 2، تهران، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، 1377.
25- صابری فومنی ،کیومرث ( زندگی نامه )، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1384.
26- صحیفه ی امام خمینی، ج 20، تهران، موسسه تنظیم ونشر آثار امام خمینی، 1378.
27- صحیفه ی امام خمینی، ج 21، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1378.
28- قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ،تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1374.
29- قدرت و زندگی ( خاطرات یک رئیس جمهور)، والری ژیسکاردستن، ترجمه ی محمد طلوعی، بی جا، پیک ترجمه و نشر، 1368.
30- قدسی زاده، پروین، تاریخ شفاهی مسجد جلیلی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران 1383.
31- کاوشی، حسین ،حزب جمهوری اسلامی ایران ( فاجعه هفتم تیر)، کتاب دوم، تهران، بنیاد فرهنگی هفتم تیر، 1385.
32- محمدی، م، انقلاب اسلامی ایران در مقایسه با انقلاب های فرانسه و روسیه، بی جا، مولف، 1374.
33- رضوی ، مسعود، هاشمی و انقلاب، تهران، همشهری، 1376.
34- یاران امام به روایت اسناد ساواک ( شهید مهدی عراقی )، کتاب دوازدهم، تهران، مرکز اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378.
35- یاران امام به روایت اسناد ساواک، کتاب سی هشتم، آیت ا.. محمد رضا مهدوی کنی، تهران، مرکز اسناد تاریخی، 1385.
36- یزدی، ابراهیم، آخرین تلاش ها در آخرین روزها، تهران، قلم، 1363.
متن کامل را می توانید دانلود نمائید چون فقط تکه هایی از متن در این صفحه درج شده (به طور نمونه) و ممکن است به دلیل انتقال به صفحه وب بعضی کلمات و جداول و اشکال پراکنده شده یا در صفحه قرار نگرفته باشد که در فایل دانلودی متن کامل و بدون پراکندگی با فرمت وردwordکه قابل ویرایش و کپی کردن می باشند موجود است.